شنبه 01 اردیبهشت 1397

▼ جـدیـدتـریـن هـا ▼


تبلیغات
موضوعات سایت
گالری عکس
اطلایه وبسایت
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1321
  • کل نظرات : 890
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 9062
  • افراد آنلاین : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 414
  • بازدید دیروز : 722
  • بازدید ماهانه : 37,201
  • بازدید سالانه : 144,878
  • بازدید کل : 2,001,707
  • اطلاعات
  • امروز : شنبه 01 اردیبهشت 1397
  • آی پی شما : 23.20.245.192
  • مرورگر شما :
ابر برچسب ها
اتاق آرزو
تبلیغات
خرید پوشاک و زیورآلات
خرید کارت شارژ
دانلود انواع فایل
مرکز بازی های آنلاین
تبادل لینک
فروش دامنه
پایگاه علمی فرهنگی تلسمیک
اخبار آب
تبلیغات متنی
داستان پندآموز اسب زیبا
  • تعداد بازدید : 369
  • داستان پندآموز اسب زیبا


    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد.همه آرزوی تملک آن را داشتند.

    بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.


    حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.

    بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند،

    باید به فکر حیله ای باشم.

    روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد،

    در حاشیه جاده ای دراز کشید.

    او می دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می کند. همین اتفاق هم افتاد...

    مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف

    مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.


    مرد گدا ناله کنان جواب داد:

    من فقیرتر از آن هستم که بتوانم راه بروم.

    روزهاست که چیزی نخورده ام و نمی توانم از جا بلند شوم.

    دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود.

    به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد

    و به سرعت دور شد.



    داستانک اسب زیبا



    مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن!

    می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود کمی دورتر ایستاد.

    مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست من برنمی آید،

    اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن:

    «برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی...»


    بادیه نشین تمسخرکنان گفت:

    چرا باید این کار را انجام دهم؟!

    مرد گفت: چون ممکن است زمانی بیمار درمانده ای کنار جاده ای افتاده باشد.

    اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد...



    ارسال به تلگرام
    نویسنده : forotan تاریخ : چهارشنبه 03 تير 1394 امتیاز :
    موضوعات : داستان و رمان ,
    برچسب ها : داستان پندآموز , داستان پندآموز اسب زیبا , اسب زیبا ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
  • برای تبلیغ سایت یا محصولات خود با ما تماس بگیرید.