close
متخصص ارتودنسی
Code Center
حرف بالای 18 سال

جديدترين خبرها


حرف بالای 18 سال


من از دست دیگران ناراحت نمیشوم فقط نظرم را در موردشان عوض میکنم ...
.
.
.
آل پاچینو

*********************************

گاهـی بـرای او چيزهـايی می نويسـی ،
بعـد پـاک مـی کنـی ، پـاک مـی کنـی ؛
او هيـچ يـک از حـرف هـای تـو را نمـی خوانـد ،
امـا تــــــو ..
تمـام حـرف هايـت را گفـته ای ...!
"مورات هان مونگان"
*********************************
ﻭﻗــﺘﯽ "ﺷــﻤﺎ "ﺟــﺮﺃﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ " ﺍﻭ " ﺭﺍ ﻧــﺪﺍﺷﺘﻪ ﺑــﺎﺷﯿﺪ ،
ﺩﯾــﺮ ﯾﺎ ﺯﻭﺩ
ﺳـﺮ ﻭ ﮐﻠﻪﯼ ﯾــﮏ ﺷـﺠﺎﻉ ﭘــﯿﺪﺍ ﺧــﻮﺍﻫﺪ ﺷــﺪ...!
"Gabriel garsia markesi"
*********************************
” هیچ گاه “
به خاطر ” هیچ کس “
دست از ” ارزشهایت ” نکش؛
چون … زمانی که آن فرد از تو دست بکشد؛
تو می مانی و یک ” منِ ” بی ارزش . . .
*********************************
مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوســـتش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشـــه می
خواست من را عـــوض کند.
مرا وادار کرد سیگار را ترک کنم...
لباس بهتر بپــــوشم، قماربازی نکنم، در سهام ســــرمایه‌گذاری کنم و حتی...
مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستــــش گفت: این ها که می‌گـــــویی که چیز بــــدی نیست!
مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شـــان من نیست!!!!
*********************************
روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند.
روز و شب دارد.
روشنی دارد، تاریکی دارد.
کم دارد، بیش دارد.
دیگر چیزی از زمستان باقی نمانده تمام می شود بهار می آید!
محمود دولت آبادى، جای خالی سلوچ
*********************************
ﺑﻪ ﻭﺣﺸﯽ ﺗﺮﯾﻦ
ﺣﯿﻮﻭﻥ ﻣﺤﺒﺖ ﮐﻨﯽ ﺟﻮﺍﺑﺘﻮ ﺑﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯿﺪﻩ
ﺍﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺤﺒﺖ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﻭﺣﺸﯽ
ﻣﯿﺸﻦ ...!!!
*********************************
ﺍﮔــﻪ ﯾـــﻪ ﺭﻭﺯ ﺧـــﺪﺍ ﺍﺯﻡ ﺑﭙﺮﺳـــﻪ : ﭼــﺮﺍ ﻓــﻼﻥ ﮐـــﺎﺭﻭ ﮐـــﺮﺩﯼ ؟
ﻣـــﯽ ﺧــﻮﺍﻡ ﺑﻬـــﺶ ﺑﮕـــﻢ : ﺣﺘﻤـــﺎ ﺣﮑﻤﺘــﯽ ﺗــﻮﺵ ﺑــﻮﺩﻩ !
ﺑﺒﯿﻨـــﻢ ﻭﺍﮐﻨﺸـــﺶ ﭼﯿـــﻪ
*********************************
به خاطر سه چیز هیچگاه کسی را مسخره نکنید :
چهره
پدرومادر
زادگاه
چون انسان هیچ حق انتخابی در مورد آنها نداشته...
*********************************
یه انگلیسی، یه فرانسوی و یه ایرانی داشتن به زندگی آدم و حوا توی بهشت نیگا میکردن ....
انگلیسیه میگه: چه سکوتی، چه احترامی!!
مطمئنم که اینا انگلیسیند!
فرانسویه میگه: اینا هم لختن، هم زیبا و هم رفتار عاشقانه ای دارند !!
حتماً فرانسویند!
ایرانیه میگه: نه لباسی ، نه خونه ای! فقط یک سیب برای خوردن! تازه، فکر هم میکنن توی بهشتن!!!
صد در صد ایرانیند!
*********************************
زنه دیروقت به خونه رسید آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد و یكسر به
اتاق خواب سر زد ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی كه میخوردند ان دو را با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد. بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است. شوهرش گفت سلام عزیزم! پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودندبهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند
راستی بهشون سلام كردی؟؟
*********************************
توی فرودگاه یکی بود که پشت سرم سیگار می‌کشید . یکی دیگه رفت جلو گفت:
- ببخشید آقا.........! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین...؟!
طرف جواب داد: منظور؟!
- منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...!
طرف با خونسردی جواب داد: تو سیگار می‌کشی؟
-... ... ... ...نه !
هواپیما داری؟
- نه !
به هر حال مرسی بابت نصیحتت...
ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه ...
*********************************
حرفهایم را تعبیر میکنی ، سکوتم را تفسیر ، دیروزم را فراموش ،
فردایم را پیشگویی
به نبودنم مشکوکی ، در بودنم مردد ، از هیچ گلایه میسازی ،
از همه چیز بهانه
من ؛ کجای این نمایشم . . .
*********************************
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود .
وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختر جوانی را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن... را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست!
مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد.
شکسپیر می گوید : به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
*********************************
زنـی با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند !!!
*********************************
فيلسوف آلماني مي گويد: انسان موجود عجيبي است! اگر به او بگوييد در آسمان يكصد
ميليارد و نهصد و نود و نه ستاره وجود دارد بي چون و چرا مي پذيرد اما اگر در پاركي ببيند روي نيمكتي نوشته اند: رنگي نشويد, فورا انگشت خود را به نيمكت مي كشد تا مطمئن شود !!
*********************************
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزداعتقاد او. اگر آن را پس نمی دادم وعقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...
*********************************
دختر جوانی از مکزیک برای یک مأموریت اداری چندماهه به آرژانتین منتقل شد. پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزیکی خود دریافت می کند به این مضمون:
لورای عزیز، متأسفانه دیگر نمی توانم به این رابطه از راه دور ادامه بدهم و باید بگویم که دراین مدت ده بار به توخیانت کرده ام !!! ومی دانم که نه تو و نه من شایسته این وضع نیستیم. من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم برایم پس بفرست
باعشق : روبرت
دخترجوان رنجیـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش می خواهدکه عکسی ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردایی ... خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلی بودند باعکس روبرت، نامزد بی وفایش، دریک پاکت گذاشته وهمراه با یادداشتی برایش پست می کند، به این مضمون:
روبرت عزیز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قیافه تو را به یاد نیاوردم، لطفاً عکس خودت راازمیان عکسهای توی پاکت جداکن وبقیه رابه من برگردون.


مـا را در تلگـرام دنبال کنید ◄Telegram.Me/Emrouzna


برچسب ها : مطالب جالب و خواندنی, حرف بالای 18 سال, مورات هان مونگان, Gabriel garsia markesi, محمود دولت آبادى, شکسپیر, فيلسوف آلمانی,